معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
514
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
مطلع راه بر سر چاه كه طالع گردانيد تا از ظلمت آن چاه بنور آن مرور رهيدى و از قعر آن چاه بصدر منزلت و جاه رسيدى ؟ مباشر اين امر كه بود و اين لطف با تو كه كرد ؟ گفت : پروردگار من اين كرم اجرا فرمود . گفت : چون ترا بعزيز فروختند و تسليم وى نمودند در دل عزيز مصر كه ترا عزيز و مكرّم گردانيد تا مىگفت « اكرمى مثواه » ؟ گفت : پروردگار من اين لطف فرمود . گفت : در آن وقت كه زليخا ميل به تو كرده بود و خانه خالى كرده بود و درها استوار ساخته و ترا نيز عرق ميل در باطن تحرّك نموده از آن امر شنيع در كنف عصمت ، ترا كه نگاه داشت و به دولت عفّت كه رسانيد ؟ گفت : پروردگار من . آنگاه جبرئيل سر بال بر زمين زد تا به زمين هفتم بشكافت آن صخره كه هفت زمين به روى آنست « 1 » در نظر يوسف مكشوف گشت . گفت : اى يوسف چه مىبينى بر آن صخره ؟ گفت : مورچهء مىبينم كه حركت مىكند . گفت : اى يوسف در دهان وى چيست ؟ گفت : لقمهء طعامى كه در خور حوصلهء اوست . گفت : حضرت ربّ العالمين جلّ جلاله مىفرمايد كه من آن مورچه در زير هفتم طبقه زمين فراموش نكردم و هر روز قوت و غذاى وى بوى مىرسانم تو را كه پيغمبرى و فرزند پيغمبرانى چگونه فراموش كنم چرا اكنون بىطاقتى نمودى و بساقى التجا كردى از من شرم نداشتى كه غير مرا بر من اختيار كردى ؟ اكنون غرامت اين معامله « لقد بقيت فى السّجن بضع سنين » .
--> ( 1 ) - ح : هفت طبقهء زمين بر ويست .